طاهاجونطاهاجون، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
هم آشیانه شدن ماهم آشیانه شدن ما، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

طاها قند عسل ما

پسرکاراته باز

عشقم سلام امسال سالی پراز فعالیت واسه بوده ازاین طرف استرس مدرسه از طرف دیگه کلاس کاراته هم اضافه شده . من که اصلا از ورزش های رزمی خوشم نمیاد نمیدونم چی شدکه فرستادمت کلاس کاراته . بزار بهت بگم از کجا شروع شد یکی از همسایه ها برای تسویه شارژ (بابای رویا)اومدن دم در خونه گفتن من مربی کاراته هستم اگه تمایل دارین پسررابیارید کلاس از فرداهم اولین جلسه شروع میشود.ای خدا منو بگی دو دل بودم (توکه خشن و دادهم که فراوان میزنی دیگه چی میشه) با بابایی مشورت شد گفت بزار بره ببینیم چی میشه یه دفعه خوشش نمیاد... آقاطاهایی که شماباشی خوشت اومد و درعرض هفت جلسه کمربند قرمز هم گرفتی... عزیزم آقای صادق پور گفتن یه ضربه بهش میگم بزنه چهارت...
20 دی 1393

تولد6سالگی

گل پسرم تولدت مبارک بدون مقدمه عکس واست میزارم....                                                                                                            ...
7 دی 1393

یلدا مبارک

شب یلدا پراز خاطره هست ... نازدونه به خانواده مااضافه شدی. یه قدم مانده که پاییزبه یغمابرود.. این همه رنگ قشنگ ازکف دنیابرود.. هرکه معشوقه ای برانگیخت گوارایش باد.. دل تنهابه چه شوقی پی یلدابرود.. گله هابگذرد-ناله هارابس کن.. تابجنبیم تمام است تمام.. مهر رادیدی که برهم زدن چشم گذشت.. یاهمین سال جدید-کم مانده تاعید... این شتاب عمراست... من وتوکه باورمان نیست که نیست... زندگی گاه به گام است وبس است.. زندگی گاه به نام است وکم است... زندگی گاه به دام است و غم است..چه به کام وجه به نام وچه به دام.... زندگی معرکه همت ماست زندگی میگذرد... زندگی گاهی به رازاست و ملامت بدهد.. زندگی گاهی به ساز است و ...
29 آذر 1393

گذشت برگ ریزان

بایه چشم بهم زدن فصل پاییزکوله بارشومی بنده که بره -انگارهمین دیروزبودکه روزهای قشنگ پاییز رو بهت تبریک گفتم ...بیاقدرلحظه هاروبیشتربدونیم وازکنارهم بودن لذت ببریم. خدایاگوشه چشمی ازتوکافیست تا "هررنجی به رحمت...هرغصه ای به شادی...هربیماری به سلامت...هرگرفتاری به آسانی...هرفراقی به وصال...هرقهری به آشتی...هرزشتی به زیبایی...هرتاریکی به نور...هرناممکنی به معجزه...تبدیل شود"     ...
25 آذر 1393

حسابی بی دندون شدی

نازگل مامان سلام این روزها دندونهات دارن یکی یکی می افتن آخه داری بزرگ میشی اینقدر بامزه حرف میزنی غذاهم که نمیتونی درست حسابی بخوری (بین خودمون باشه اینقدر زشت شدی) (امیدوارم هروقت تونستی این مطلب رو بخونی از دست من ناراحت نشی) ولی من دوستت دارم                      ...
24 آذر 1393

بازهم سفر

جیگرم سلام بازهم سفرامااین دفعه مامانی تنهایی زیارت عتبات عالیات. نمیدونم چی شد که امام حسین من رو جز, زوارها قراردادن.روزبعدازعاشورا همه خونه آقاجون دعوت بودیم الهام جون یه دفعه گفتش من فرداصبح میخوام برم واسه کربلا اسم نویسی کنم(توی دلم گفتم یاحسین من چی)گفتم خوش به حالت ای کاش من هم میتونستم بیایم الهام گفت راست میگی منم تنهاهستم دنبال یه همراهی میگردم چه کسی بهترازتو من سوال میکنم اگه کاروان جاداره اسم توروهم مینویسم(ای خدامن طلبیده شدم باورم نمیشه)صبح زود با بابایی رفتم دنبال گذرنامه تاظهرهم طول کشید این اولین قدم بودحالابایدمنتظرخبرالهام جون میشدم.یک روز دوروز سه روز خبری نشد تاصبح شنبه که موبایلم به صدادراومد (ای خدا ...
20 آذر 1393

هفتمین سالگردپیوندمامان وبابا

سلام پسرم...عشقم طاهای عزیزم، امروز ۱۰ابان سالگردازدواج مامان وباباست ۷ سال پیش من وبابایی درچنین روزی وارد اشیانه پرازعشقمون شدیم، دستای هم روگرفتیم یاعلی گفتیم وراه پرفراز ونشیب زندگی مشترک روشروع کردیم.. ۷ سال ازاون روز قشنگ گذشته وامروزقشنگ تر ازاون روزاست ،چون توعزیزتریمونی به کاشانه عشق ما وارد شدی وخونه عشق ماروتبدیل به خونه عشق وامیدکردی ،یه خانواده گرم وعاشق سه نفره. واما....... وحید عزیزم،، ۷ سال هست که درکنار توهستم توی این ۷ سال شونه های مردونه ات هرزمان که بهت نیاز داشتم تگیه گاه من بود. هرزمان که خودت خسته بودی به خاطرمن همیشه لبخند روی...
10 آبان 1393

محرم

                                                      ،،،،،،،السلام علیک یااباعبدالله،،،،، بازهم محرم،بازهم روضه،چه حال وهوای خوبی دارد عاشق این ماهم          
6 آبان 1393

دلنوشته

دلنوشته....   پسرکم.. هرگز,منتظر"فردایی خیالی"نباش.. سهمت را از"شادی زندگی"همین امروز بگیر.. فراموش نکن "مقصد"همیشه جایی در انتهای مسیر نیست.. "مقصد" لذت بردن ازقدمهاییست که برمیداریم ..     ...
1 آبان 1393