سال 1393
نازی من سلام این ششمین بهاری هست که ذر کنار ماهستی امسال لحظه سال تحویل ساعت20و27دقیقه و7ثانیه روزپنجشنبه 29اسفندبود امسال مادر درکنارمانیست اصلا شوروحالی نداره من وبابایی وشما لحظه سال تحویل توی ماشین بودیم به سمت خونه باباعزیز در حال حرکت فکرکنم امسال همش توی ماشین باشیم رسیدیم خونه باباعزیز سال نو را به همدیگه تبریک گفتیم مادرجون و باباعزیز عیدی ها را از لای قران بیرون اوردن و به ما دادن عالی بود دستشو درد نکنه از سورپرایز عالیشون خدا واسه ما نگهشون داره بعداز خداحافظی به سمت خونه اقاجون راهی شدیم منظر و اقاجون سوار ماشین ماشدن به سمت خونه مادر حرکت کردیم یه دسته گل گرفتیم ورفتیم خاله اذر شام درست کرده بود کوفته و کتلت بو...
نویسنده :
مامی طاها
8:26
طاها بی دندون
مخملم دیگه داری یواش یواش بزرگ میشی مثل دیروز بود که اولین مرواریدت جوانه زد دیشب هم اولیش افتاد مامانی فدای جوجو کوچولوش یادم رفت واست شعر بخونم (طاها بی دندون افتاده تو قندون انبر بیارید درش بیارید)  ...
نویسنده :
مامی طاها
8:21
تولد بابا وحید
2 فروردین تولد بابایی مبارک همسرم مونس شبهای تارم گرنباشی روز وشب ازدوریت بی قرارم... ای پناهم بی توباشم من غریب و بی پناهم من بهارانم همیشه چونکه هستی درکنارم.... هرزمان هستی صفاومهرمیبارد به خانه گرمی میباشد ... محومیگردتمام غصه واشک شبانه چون توهستی بهترازهرترانه... ای نگین پربها انگشتر این دستهایم همسرم ای راز دار مونس این غصه هایم.... تک درخت من بی تو نزندهرگز جوانه چونکه هستی و زندگی کردی برایم.... شادمانه 2 فروردین ماه رسید روز میلادت با این نشانه که دوست میدارم دستهایت را عاشقانه میبوسم ... تقدیم به همسر مهربانم وحید عز...
نویسنده :
مامی طاها
8:20
راهپیمایی ۲۲بهمن
عزیزم سلام خیلی دوست داشتی ببینی در روز ۲۲بهمن چه اتفاقی افتاده چه خبره توی مهد خاله واستون توضیح داده بودتمرین کرده بودید(مرگ بر اسراییل)میخواستی بری وشعار بدی ماهم شب خونه مادرجون خوابیدیم تا صبح باهم دیگه بریم راهپیمایی چون نزدیک خونه اونابود صبح پاشدیم صبحونه خوردیم اماده شدیم که بریم مادرجون هم قرار شد بیاید ماشین باباعزیز رابرداشتیم رفتیم بلوار امامزاده پارک کردیم راه افتادیم سمت خیابان قیام اینقدر شلوغ بودکه نگو دست من رامحکم گرفته بودی که گم نشی یه خورده راه رفتیم شعار دادی یکدفعه عمه ملیحه با محمدرضارادیدیم یه پرچم کشورمون را بهت دادند توهم تشکر کردی خوشحال شدی من هم چندتا عکس خوشکل ازت گرفتم مراسم تموم ش...
نویسنده :
مامی طاها
7:56
مسافرت
این اولین مسافرت سال 1393 بود اقاجون ومنظر وخاله اذر قرار بود به کرج برن واسه اینکه فامیل ها برای یاد مادر بیاین خونه خاله مریم بابا وحید هم واسه کارش خرید داشت صبح یکشنبه 3فروردین راهی کرج شدیم حدود ساعت3-30 رسیدیم مهمونا یکی یکی میومدن ومیرفت فرداش هم به همین صورت صبح پنجم عید راهی تهران شدیم بابایی رفت دنبال کاراش خرید کردن من وشماهم خونه خاله مزگان موندیم شماکه سورت بود xbox خریده بودی وبازی میکردی نزدیک غروب افاجون دل درد شد وراهی بیمارستان شدخلاصه روز ششم عید با هواپیما منظر واقاجون راهی یزد شدن ماهم ساعت 4صبح هفتم عید به سمت یزد راه افتادیم
نویسنده :
مامی طاها
15:13
چهارشنبه سوری
روز شمار عید
مخی کوچولو ابن ششمین بهار هست که به زندگی من و بابایی اومدی و زندگیمون را شیرین تر کردی امسال قراره کت وشلوار بپوشی یه بلوز هم ازتهران برات خریدم که خیلی بهت میاید دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووس چندروز دیگه مونده تا عید امیدوارم سال خوبی واسمون باشه
نویسنده :
مامی طاها
16:51
پیشباز بهار
گلم سلام این اولین سالی بود که به مدرسه رفتی پاییز گذشت زمستون هم گذشت کم کم داریم به پیش باز بهار میریم امروزکه اومدم دنبالت خانم زارع با یه سفره هفت سین به دست اومد جلو وگفت سال خوبی داشته باشین مهد هفته بعدتعطیله فقط سه شنبه بیاین پیک نوروزی آقا طاهارابگیرین خداحافظی کردیم و راهی خونه شدیم فردا بعدازظهر میخوایم بریم تهران آخه واسه مادر مراسم ختم گرفتن
نویسنده :
مامی طاها
12:52
مسافرت
جوجو کوچولو سلام دیروز ساععت۳۰-۷بعدازظهرازکرج به یزد رسدیم حسابی خسته شده بودی آخه همش توراه بودیم خوب غذانخوردی خوب نخوابیدی تادلت خواست بهونه گیری هم کردی این دوروزی که کرج بودیم رفتیم خونه خاله مریم .روز پنجشنبه خاله مریم واسه شادی روح مادر مراسم ختم انعام گرفت روز جمعه همه راهی تهران شدیم آخه پسرخاله مرتضی یه مراسم ختم واسه مادر گرفته بود دست همگی درد نکنه شب هم برگشتیم کرج نزدیک های ظهر بود که به سمت یزد راه افتادیم تو راه بارون میومد انقدر باحال بود که نگو
نویسنده :
مامی طاها
17:09




